|
6 |
|
|
خسته ام و کلافه.... گرما اذیتم میکنه... در حالی که خوشحالم به خاطر اتفاق امروزاما گرما امونمو بریده سریع کفشامو در میارم و میام تو هنوز با مامان داریم حرف میزنیم و بررسی میکنیم صدای در میاد باباست با یه جعبه شیرینی و دو تا رز که تزیین شده. میاد جلو دقیق صورتمو نگاه میکنه و پیشونیمو میبوسه " مبارک باشه بابا" اشک چشمامو میسوزونه خجالت میکشم از این همه محبت. امروز نه برای بار اول تو زندگیم اما برای بار اول بعد عروس شدن رفتم آرایشگاه و چون خانواده ی آقایی اینجا نیستند بابا میخواست خودش جور همه رو بکشه و برام یه روز قشنگ بسازه
خدایا ممنون که به من نعمت پدر و مادر خوب داشتنو دادی خدا جونم داده و نداده ات رو شکر خدای خوبم فقط شکر |
|
چهارشنبه هفدهم تیر 1388 |
|
|
| |
|
5 |
|
|
ساعت 10 صبح 14 تیر .........میشینم توی ماشین و فکر میکنم امروز قرار من و آقایی بشیم زن و شوهر امروز برای همیشه میشم زنش .ذوق میکنم تمام مسیر ذهنم درگیر همین اتفاق شده .........ساعت 6 عصر میرسیم خونه آقایی خسته از مسیر 6 ساعته.
میاد از کنارم رد میشه و میخنده چقدر خندیدنش خوشحالم میکنه
آقایی ساعت 7 میره تا زودتر اونجا باشه. 7:30 از خونشون میایم بیرون .آقایی دم دفتر منتظر بود وقتی میبینمش هر لحظه و هر جا دلم میلرزه.همگی میریم داخل فضا به شدت برام سنگینه چند تا عروس داماد دیگه هم هستند همه ساکت نشسته اند همه ی دامادها کت شلوار پوشیده اند جز آقایی .مامان من و مامان آقایی ازم میخواند که قرآن بخوانم آروم شروع میکنم به خواندن اما بازم دلم آروم نمیشه دلم میخواست هیچکس اونجا نبود و من با خدا میتونستم حرف بزنم زمزمه کنم اشک بریزم و سجده شکر به جا بیارم اما نمیشد. صدایمان میزنند مامان و خواهر آقایی ازم میخواهند که چادر سفید سرم کنند و من چه خوب میدونستم که آقاییم خوشش نمیاد. وارد اتاق دیگه ای میشیم و اونجا مثل لحظه های قبل امتحان یه حاج آقایی بهم تذکر میده "سه بار خطبه خونده نمیشه همون دفعه اول با صدای بلند باید بگی بله و فیلم و عکس هم قدغنه" با این حرفها موجی از دلهره به جانم ریخته میشود در دیگری را باز میکنند و از من و آقایی میخواهند که در کنار هم در کنار حاج آقا بنشینیم و او آرام شروع میکند و من که دیگر غرق آرامش شده ام با صدای او چشمانم پر از اشک میشود به همه کسایی که دوستشون دارم فکر میکنم دعایشان میکنم و مهمترین دعایم " خدایا دلشوره های آقایی رو برطرف کن " هیچکس نمیتونه بفهمه وقتی پر ترسی و نگرانی که آخر و عاقبت این ازدواج چی میشه وچقدر عاجزانه از خدا میخوای که خوشبختت کنه یعنی چی......شب تولد حضرت علی چهاردهم تیر ماه هزار و سیصدو هشتاد و هشت من و آقایی برا همیشه شدیم "ما" هنوز چادر سفید سرم بود خواهر آقایی میاد کمکم تا درش بیارم و بعد محکم بغلم میکنه منو میبوسه بهم تبریک میگه محبتش و صمیمیتش که همه جا بی دریغ نثارم میشه برام خیلی ارزشمنده بقیه هم تبریک میگن . بابا که موقع خوندن خطبه چشماش قرمز شده بود زیر لب دعا میخوند هنوز تو حال و هوای خودشه رفتم سمتش گفتم " بابا مبارکه" خندید چقدر بابا و مامان رو دوست دارم . همگی میریم به سمت ماشینها و مامان آقایی که میگه " شما باید با اون ماشین بیای "و ماشین آقایی رو نشونم میده توی دلم ذوق میکنم و مامان خودم که میگه برو ....بال درآوردم اومدم پیشت تو ماشین. تو مثل همیشه آرومی گاهی تعجب میکنم نه هیچ چیز شدیدا غمگینت میکنه و نه شدیدا خوشحال .نگاهم میکنی و میگی بریم قهوه خونه و من که با ذوق میگم آره به بقیه خبر میدیم و اولین قهوه خونه بعد عقد رو خاطره میکنیم. |
|
یکشنبه چهاردهم تیر 1388 |
|
|
| |
|
4 |
|
|
داداشم از در میاد تو ذوق زده نگاهش میکنم بهم لبخند میزنه دست میکنه توی جیبش و شناسنامه ی منو میده دستم........... بازش میکنم صفحه دوم اسم تو رو میبینم تو اومدی توی شناسنامه ی من .میخندم میخندم همه ی وجودم میخنده دختری که کنارم نشسته نگاهم میکنه دلم میخواد اسمتو ببوسم اما بازم دختره داره نگاهم میکنه شناسنامه ام را به مامان نشون میدم بهم تبریک میگه و من چقدر منتظر موندم تا این لحظه بخندم . خدا جونم شکرت |
|
جمعه بیست و دوم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
3 |
|
|
باز هم تهران رفتن ما……صبح زود حرکت کردیم و باز هم تجربه ای جدید برای خانواده ی من.
ساعت 11 صبح توی محضر تو قرار گذاشته بودی .همیشه دلم میخواست بدونم مهمترین اتفاق زندگی من چه طوریه و حالا دارم میبینم بیشتر از اونی که فکرشو میکردم باورنکردنیه و عجیب. هنوز با خانواده تو راحت نیستم ولی برخورد صمیمی اونا منو بیشتر کمک میکنه که بشناسمشون. امروز اسم تو اومد تو شناسنامه ی من .
این حس را هیچ وقت نمی خوام یادم بره . اسم تو اومد تو شناسنامه ی من اما خطبه ی عقد برامون خونده نشد تا شب 13 رجب بریم پیش اون کسی که باید خطبه ی عقد ما را بخونه…… "دخترم تو عروس حضرت زهرا میشی" اینو حاج آقای توی محضر گفت.چقدر...............
آقایی نازنینم فقط از خدا میخوام دلشوره هامونو بر طرف کنه . خدا این دلشوره این نگرانی تلخ رو به من وتو داد که یادمون نره ما همیشه باید باشیم و شاید اگه اینطور نمیشد یادمون میرفت
آقایی توکل کن
|
|
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 |
|
|
| |
|
2 |
|
|
نگاهت میکنم خم شده ای و با اشتیاق تیتر روزنامه ای را میخوانی بابا به سمتت می آیدو من که بی اختیار با دیدن چشمهایت میخندم سوار ماشین می شویم حرف نمیزنم و خوشحالم که برای اولین بار تو نشسته ای در کنار بابا و من که خیره شده ام به موهایت ..............نزدیک آزمایشگاه عمو را میبینیم خدا را شکر میکنم که ما را ندید من و تو و بابا میرویم داخل آزمایشگاه بر خلاف انتظار خودم اصلا دلهره نتیجه آزمایش را ندارم. تو ساکتی ......بابا ما را تنها میگذارد تا کسی پی به این راز نبرد و نفهمد که من ..........که من دارم عروس میشوم.......چقدر دلم میخواست مامان هم آمده بود محیط برات عجیبه اما من ذوق زده ام از دیدن ۷-۸ عروس داماد دیگه ای که اومدن. دختری که برای بار سوم اومده آزمایش بده و دختر دیگه ای که سرخی چشماش حکایت از بی قراری دلش داشت وقتی فهمید باید اونم آزمایش خون بده چون ظاهرا شوهرش مشکل خونی داشت......خدا را شکر ما که مشکلی نداشتیم نه تو معتاد بودی و نه مشکل خونی داشتی .........ظهر برای بار اول تو تنهایی خونه ما بودی و من که به وضوح سر از پا نمیشناختم....حدودای ۲:۳۰ بعد از کلی بحث که چطور بریم با ماشین بابا رفتیم اولین گردش دونفره که همه میدونستند. نمیدونم تو میخواستی این طوری یه روز که میتونست پر از خاطره خوب باشه خراب بشه یا نه این واقعیت الان رابطه ماست...."فکر نمیکنی زیادی خوشحالی" این اولین جمله تو بود وقتی تو ماشین نشستم و من که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منظورت این بود که در مقابل همه ( خانواده من )وقتی ما کلی ادعا کردیم با هم هیچ ارتباطی تا الان نداشتیم من زیادی با تو صمیمی برخورد کردم. همون جا کلی دلم گرفت و بعد که فقط دیدم اون اتفاق چقدر ما رو از هم دور کرده............بازم میدان نقش جهان تو رفتی نماز بخوانی تو مسجد امام و من که گریه کردم و به خدا نالیدم چرا؟بهش گفتم خدا جونم درستش کردی اما اولش زیر پامونو خالی کردی دلشوره رو انداختی به جونمون همه ی اطمینان به خوشبختیمونو گرفتی بعدش گفتی باشه؟؟؟۱۱:۳۰برگشتیم خونه و بعد ۱۲تو رفتی تهران . داریم به هم میرسیم اما خودمون ترسیدیم.امروز ۱۱/۳/۸۸بدترین روز تو ارتباط دونفره من و آقایی بود. |
|
دوشنبه یازدهم خرداد 1388 |
|
|
| |